پرواز به طرف شهادت/ خاطره امام خامنه ای
من همینطور که نگاه به هیکل این جوان کردم، دیدم مثل اینکه او را در حال شهادت میبینم، اصلاً نور شهادت را گویا در همه وجنات او دیدم...
تهران - حیاتبرادران سپاه که وضعشان معلوم است، اصلاً به طرف شهادت پرواز
میکردند. در همین واحدی که خود ما بودیم (واحد جنگهای نامنظم) بچههایی بودند که
به قدری شهادتطلبی و در راه خدا حرکت کردن در کارهایشان آشکار بود که انسان میدانست
که گویا اینها شهیدند. چند نمونه از اینها داشتیم. آن شبی که قرار بود فردایش به سوسنگرد
حمله کنیم، یا آن دفعهای که سوسنگرد را گرفتیم که دیگر بعد از آن عراقیها نتوانستند
به سوسنگرد نزدیک شوند. بار آخر در محرم، من و دکتر چمران و دیگران، از ستاد لشکر برگشته
بودیم، خسته و کوفته و بحثکرده، کارها لنگ شده بود و ما داشتیم با مرحوم دکتر چمران
ـ درحالیکه در گوشهی اتاقی در حال استراحت نشسته بودم ـ بحث میکردیم که فردا صبح
چه کار کنیم، چگونه حرکت کنیم، کِی حرکت کنیم و کی برود؟ یک جوانی بود محافظ دکتر چمران
به نام «اکبر». جوان برازندهای بود، خیلی مؤدب، عاقل، پرهوش، قوی، شجاع، زیبا، قد
بلند؛ خلاصه از همه جهت برازنده بود. پدرش یکی دوبار به اهواز آمده بود. هم پسرش آنجا
کار میکرد و خودش پول میآورد میداد. حال پسرش که سرباز بود و کار میکرد و دائماً
در معرض شهادت بود، هیچ، سیهزار تومان، چهلهزار تومان، برای مخارج ستاد ما پول میآورد.
این پسر آنجا ایستاده
بود، ما داشتیم صحبت میکردیم و او هم گوش میکرد. من همینطور که نگاه به هیکل این
جوان کردم، دیدم مثل اینکه او را در حال شهادت میبینم، اصلاً نور شهادت را گویا در
همه وجنات او دیدم. از او خوشم آمد. گفتم اکبر جان بنشین پهلوی ما. گفت من هستم خدمتتان
و نشست. داشتند زحمت می کشیدند برای واحدهایی که جلو بودند و فردا قرار بود تک کنند.
فردا صبح زود اکبر با چمران رفت. اینها خیلی جلو بودند، مرحوم دکتر چمران و چند نفر
با اکبر خیلی جلوتر از واحدهای دیگر حرکت میکردند. بعد چمران مجروح شد و اکبر هم
شهید شد. چمران را آوردند و جسد اکبر را هم عصر آوردند. واقعاً همانطور که فرض میکردیم،
همانطور شد. بله، اینها خاطراتی است از آن ایمانهای تبلوریافته و مجسمی که آدم آنجا
در انسانها مشاهده میکرد.
مصاحبهی آیت الله خامنهای با روزنامه جمهوری
اسلامی 2/7/1360